با سلام خدمت دوستان و همراهان خوب من. من از اینکه این چند وقت طولانی شما را منتظر داستانهایم گذاشته ام عزر می خوام. امروز اومدم جدیدترین و پرهیجان ترین داستانی رو که تا حالا نوشته ام را برایتان خبرشو بدم.
اسم داستان: خواب عشق
نویسنده: مهدی گرامی(خودم)
البته این داستانم رو آماده کردم اما هنوز تایپ نکرده ام. قول میدم در اولین وقت تایپ کرده و در اختیارتان بگذارم. با تشکر فراوان.
خواب عشق

نظرات ()
شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
—–
با سپاس از ایمیل جواد“javad gh66″ دوست نازنینم
برداشته شده از وبلاگ الهه مهر
http://21mehr.wordpress.com/
بدرود.
نظرات ()ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
از تند باد حادثه گفتیم که جان در برده ایم
اما چه جان بردنی دیریست که در خود مرده ایم
کو صافی و صداقت آیینه؟
آری ......... زندگی صحنه هنرمندی ماست یک ترانه می تواند آنی را پدید آورد یک گل می تواند زنده کننده رویا باشد یک درخت می تواند آغازگرجنگلی باشد یک پرنده می تواند منادی بهار باشد یک لبخند می تونه آغازگر دوستی باشد یک ستاره می تونه راهنمای کشتی در میان دریا باشد یک نوارش می تواند روحی را تسلی بخشد یک واژه می تواند تعیین کننده ی هدف باشد یک رنگ می تواند سرنوشت ملتی را تغییر بدهد یک پرتو خورشید می تواند روشنی بخش اتاقی باشد یک شمع می تواند زاینده ی تاریکی باشد یک خنده می تواند بر غم وغصه چیره شود یک قدم آغاز گر هر سفری است یک واژه آغازگر هر عبادتی است یک امید تازه قادر است روحیه ها را بالا برد یک نوازش می تواند بیانگر توجه وهمدلی باشد یک صدا می تواند وادی سخنی خردمندانه باشد یک قلب می تواند آنچه را حقیقت است دریابد یک زندگی می تواند سبب دگرگونی شود می بینی همه ی این ها به تو بستگی دارد.
نظرات ()
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردن
نظرات ()
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
نظرات ()با سلام به شما دوستان و همراهان بنده حقیر امروز اومدم بگم که به سلامتی تونستم داستان نفیرن به عشق به عاشقی را به اتمام برسونم اما در حال حاظر به صورت دست نوشته هستش البته سعی میکنم امروز به صورت تایپ شده در اختیارتون بذارم اگه وقت کردم. البته اینم بگم که دست سحر خانوم هم درد نکنه که دیر رسید البته می شه گفت نرسید.اما به هر حال تموم شد.منتظر باشید تا بخونیدش.
نظر یادتون نره دربارش نظر بدین با تشکر مهدی (مشکی پوش)
نظرات ()سلام به شما دوستانم که من را تا حالا تنهام نزاشتین به خدمت شما رسیدم تا بگو که من به زودی به کمک یکی از دوستان به می خوام یک داستانی را بنویسم که نامش هست نفرین به عشق به عاشقی.منتظر نظراتتون هستم واسه کمک به نوشتن داستان.
نظرات ()زندگی رسم خوش آیندی است،زندگی رسم خوش آیندی است،زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، زندگی پرشی دارد اندازه عشق،زندگی چیزی نیست که لب تاخچه از عادت من و تو برود،زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد،زندگی صوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد، زندگی گل به توان عبدیت،زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست،زندگی هندسه ساده تکرار نفسهاست،هر کجا هستم باشم،هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است،هنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مال من است،آری آری، زمین زیباست.زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست،گربیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست،ورنه خاموش هست و این خاموشی گناه ماست
نظرات ()سلام.سلامی به گرمی گرمایی که پیراهن مشکی تو تابستون از خورشید جذب می کنه.راستی ببخشید که این یکی دو ماهو نبودم و داستانهای جدید را بهتون نرسوندم اما الان که اومدم.اخه سرم خیلی شلوغ بود و نمی تونستم بهتون مطلب بنویسم.راستی یکی از رفیقها ازم چندتا داستان جدید خواسته بود باشه.براتون می نویسم اما بعد از خرداد ماه که امتحانات تموم شد.اخه الان فصل فصل امتحانات و اضطراب امتحان.راستی براتون بگم از امتحانات که چجوری یکی یکی خرابشون می کنم و میرم جلو.امتحان اول که دینی بود که به خواست خدا تونستم بنویسم اونم چجوری اخه سوالهاش خیلی چرت بود اون همه سوال اون هم از خودش.یعنی همه سوالهارو از خودش داده بود سوالهای من درآوردی.اما من هم طبق معمول حس داستان نویسیم گل کرد وتوی جوابهای سوالها از تاریخ زدم و از روانشناسی در اومدم و جواب سوالهای دینی رو دادم.
امتحان دوم که استاتیک بود کلا همه خراب کرده بودن.طوری که شاگرد اولمون می گفت به زور میتونم ١٢ بگیرم خود من هم به زور میتونم ٨ بگیرم تا با تبصره قبول بشم.
امتحانهای بعدی هم همینطوری گذروندیم اما امتحان سازه های بتنی رو گل کاشتم.طوری که هر کی از جلسه امتحان میومد بیرون میگفت اون کسی که این سوالهارو گرفته بود ان شاالله خدا اونو به خواسته هاش برسونه.
در ضمن من از دست بعضی رفقا دلگیرم چنو میانو میرن اما نظر نمیدن.نظر بدین خوب میشه ها.راستی بهتون نگفتم اخه یادم رفت بگم یه داستان جدید شرو کردم می نویسم تا دوسه روز دیگه اماده می شه.تا چند روز دیگه خداحافظ(مشکی پوش)
نظرات ()رها شده بود تا روزهای آخر را با خودش تنها باشد. می خواست کمی تحمل کند. کلمه ها را یکی یکی و شمرده از کتاب روزگار رفته برچیده بود و تازه می فهمید که آدمی چندان فرصت درازی هم برای گذشتن و رهیدن از فهم دیروز نداشته است. یادش آمد همیشه به فرزندانش می گفت قصه بلند و تکراری زندگی همواره ادامه دارد و آنان که امروز در مسندکاری هستند در چرخش روزگار، روزی دیگر باید این مسند را به دیگری واگذارند و حالا خود او در جایی ایستاده بوده که قله بلند تجربه را به نظاره نشسته بود. ترس حقیری از پیری در درونش ریخته می شد. حالا که پیر و سالخورده بود، حتی آیینه دوران کودکی اش هم بر لبخندی که از شادی بر لبانش نشسته بود خط می کشید که هیهات!…
در سرایی که بدون هیچ شک و گمانی باید پیر باشی و فرسوده تا بتوانی برای ورود مجوز داشته باشی، آدم هایی به سر می برند که هنوز درد از پریشانی رگهایشان بیرون نجسته است. گیسوان سفید، صورت چروک، دستان لرزان، پشت خمیده و نگاه خسته، تابلوی تکراری تمام چهره هایی است که هرچند دقیقه یک بار، یک تیک عصبی بازوانشان را به لرزه می اندازد و یادگاری تمام سال های سرشار از حس زندگی و کار آنهاست. این چهره حالا در گوشه و کنار آسایشگاه سالمندان، دایم تکرار می شود.
در آسایشگاه سالمندان، با آنکه آفتاب بر سپیده صبح ایستاده است و تصاویر، همه تکراری است، تنها کافی است گوشت را به دیوار نازک زندگی هر کدام بچسبانی تا صداهای متفاوت هریک را بشنوی. همان صداهای بم و نرمین اندیشه سالخورده هایی که صبورانه، گذشت سالیانی را که به سرعت از کنارشان گذشته است، به نظاره نشسته اند.
گویا کارکرد اصلی و در نظر گرفته شده برای این فضا با توجه به امکاناتی که در آن تعبیه شده، همه و همه برای به وجود آوردن مکانی است تا سالمندان خسته از صدها گونه بی پناهی و سالیان کهنه و قدیمی پر از تجربه، روزهای آخر را با خود تنها باشند.
ربابه، پیرزنی است که اصرار دارد هر شنونده ای را تماشاگر شصت سال اجرای نمایشنامه زندگی اش کند، اصرار دارد هر شنونده ای و هر تازه واردی با تمام لحظاتی که در آنها زندگی کرده است، همگام شود. دست آدمی را می گیرد ویکسر می برد به تمام سال هایی که در آنها به دنبال چیزی دویده است، از شیشه های ذره بینی عینکش پیداست که تو را هم به سختی می بیند، می گوید، من با پای سرنوشت به این آسایشگاه آمده ام.
نگاهش غمگین است. از نگاه هایی سخن می گوید که سال هاست غریبگی او را در دوران ناگزیر پیری به نظاره نشسته اند. می گوید: اصلاً نفهمیدم عمرم کجا رفت. 2 فرزند دارم که دارند زندگی خودشان را می کنند. کسی را ندارم. فقط اینکه اینجا هستم راضی ام و اینکه فرزندانم به خوبی زندگی می کنند و موفق هستند، راضی تر. گویا دیگر هیچ چیز دیگری از این زندگی نمی خواسته است.
آن وقت آرام زمزمه می کنی که چقدر صبور است این زن که دق نمی کند.
داستان زندگی محبوبه، نه فقط داستان زندگی من یا تو یا کسانی است که بی اشاره مسیر زندگی را می پیمایند، بلکه داستان زندگی همه آدم هایی است که وقتی پیر می شوند،انگار تکه های خردشده دلشان را در گذشته جوانی بر جای گذاشته اند و سعی می کنند لحظه های گذشته را با چنان دقت و ظرافتی بیان کنند که شاید دلیل دل شکستگی شان را بیابند.
لابه لای صحبت هایش، گریه می کند و مسیر اشکهایش را به گوشه راست چشمانش می کشاند. آرام سخن می گوید و به پسرش افتخار می کند که پزشک است و زندگی موفقی دارد. اما اصلاً نمی گوید که پسرش حتی یکبار هم برای دیدنش به آسایشگاه نیامده است. تنهایی است که در کلامش موج می زند.
می گوید: آدمی باید شرایط خود را با آنچه بر سرش می آید و در تقدیرش آنگونه نوشته شده است، هماهنگ کند. سال های جوانی ام را کار کردم و بیمه بودم. حالا هم مستمری دریافت می کنم و به همین مبلغ ناچیزی که عایدم می شود، راضی ام و هیچ شکایتی هم ندارم. با همین مبلغ ناچیز هم می توانم برخی نیازهای شخصی ام را تامین کنم. محبوبه با پای خودش به آسایشگاه آمده است و می خواسته که روزهای آخر را با خودش تنها باشد.
جایی به دور از هیاهوی کودکی
در خانه سالمندان، هر دری به سمت دنیایی جدا از کوچه های پر از هیاهوی کودکی و جوانی باز می شود. تنها پیری است و دیوارهای بلند و کوتاه، قاب پنجره های کوچکی را که رو به باغچه حیاط گشوده شده اند و دل هایی که برای عشقی که امروز خاطره است ترانه می خوانند.
معصومه کسرایی که 15 سال است به عنوان روانشناس در این مجتمع کار می کند.
سالمندان را به دسته های مختلف تقسیم می کند و می گوید: شرایط فرهنگی و اجتماعی حاکم در جامعه منجر به هسته ای شدن و کوچک شدن خانواده ها شده است. به طوری که فرزندان جایی برای نگهداری از پدران و مادران پیر خود ندارند و آنها را به خانه سالمندان می سپارند. اما مواردی هم وجود دارد که نگهداری فرد سالمند مشکل می شود به طوری که او به دلیل مشکلات جسمی و روحی، قادر به زندگی عادی و طبیعی خود نیست و فرزندان ناچارند برای اینکه پدران و مادران سالمند خود را از خطرات حفظ کنند، آنها را به سرای سالمندان بسپارند.
این روانشناس می افزاید: هر سالمندی پر از خاطره است و داستان و سرنوشت خاص خود را دارد. وقتی سالمند قرار است در خانه سالمندان باقیمانده عمر خود را سپری کند، در حقیقت یک نوع زندگی دیگری برای او تکرار می شود. گویی او دوباره متولد می شود تا تمام مراحل زندگی را دوباره تکرار کند.
وی می گوید: در حال حاضر طول عمر زنان 8 سال بیشتر از مردان است و همین باعث شده که در مراکز نگهداری از سالمندان تعداد سالمندان زن بیشتر از مردان باشد…
وحشت از سربار بودن
آن چیزی که در کشور ما به وضوح به چشم می آید، این است که نسبت مردان برخوردار از انواع حمایت های بیمه ای بیشتر از زنان است، نسبت زنان سالمند باسواد هم بسیار کمتر از تعداد زنان سالمند بی سواد است. حقیقت این است که برای سالمندانی که درآمدی برای گذران امور معیشتی خود نداشته اند و ندارند، برای سالمندانی که از سرباربودن وحشت دارند، برای سالمندانی که چشم انتظار کسی هستند که بیاید و تصویر جوانی شان را به یادشان بیاورد و برای همه سالمندانی که روزهای آخر خود را در خانه سالمندان سپری می کنند، زندگی با وجود تمام سختی ها و بدون توجه به نقش بازیگرانش همچنان ادامه دارد تا شب خاکستری از راه برسد، تموج زرد و نارنجی غروب در یک استحاله آرام، چه بنفش می زند. آن سوتر، در سرای سالمندان نبض زندگی همچنان می زند و لحظه های خوب و بد را با سماجت تمام بر چهره بازیگران و میهمانانش حک می کند.
عشق یعنی
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی
التماس دعا
مشکلات زندگی | |
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است. شمع... |
|
|
|
|
چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.
| قرار | |
قرار نیست آنچه دل ما می خواد همان باشه |
| نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ ! | |
یه جوونی بود به نام ابن سیرین ... با خدا ، رعنا، زیبا ... ( نه مثل منو شما که هر کی نیگامون میکنه 20 تومن کفاره میده آ ... ؟ ! ) شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ... فقط یه سبد داشت که رو سرش میزاشت و تو این کوچه ها را میافتاد و ... از قضا یه زنه جوونی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود اینو به دام بندازه ... این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت : " من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه ... بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... " ابن سیرینم قبول کرد ... رفتن خونه این زنه ... زنه وارد شد و ابن سیرینم یا ا.. کنان پشت سرش وارد خونه شد ... اتاق اول و گزروند ، دومیرم همینتور ، رسید به اتاق سوم ... دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست ... رو کرد به به اون دختره و گفت : " پس شوهرت کجاست ... ؟ " اونم گفت : " من که شوهر ندارم ... ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی ... ! ابن سیرینم که خودشو تو باتلاقی میدید که هر چی بیشتر دست و پا بزنه بیشتر فرو میره ... این بود که روشو کرد به سمت آسمونو گفت : " ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم و ... پس خودت نجاتم بده ... " یهو یه فکری به خاطرش رسید ، گفت : " باشه فقط داد نزنی ، من آماده میشم برا گناه ، فقط به من بگو این دستشوییت کجاست ... ! " آقا دختره دستشویی رو نشون داد و ابن سیرینم رفت داخلش ... ! تا تونست از نجاستای اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! ؟ اومد و یه گوشه نشست ... دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ... تا روشو برگردوند و ابن سیرینو تو اون وضع دید ، گفت : " چرا خودتو اینجوری کردی ... ؟ " ابن سیرینم گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ... ! " دختره هم ابن سیرینو با همون وضع از خونش انداخت بیرون ... ( چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببیننآ ... ) ولی نه ... ! ( خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چجوری ، حالا میگم : ) ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما : اینگاری اون روز همه مردو مرده بودن ... ؟ ! هیچ کس ابن سیرینو با اون قیافه ندید ، ( چون حرمت حفظ کرد . ) |
نظرات ()